یادداشت؛
روایت پیوسته از نیمکتهای خونین مقاومت
تقویم تاریخ این سرزمین با برگهای دفتر مشق و جوهر خون کودکان و نوجوانانی ورق خورده است که معنی استکبارستیزی را نه در کلاسهای درس، که با جان خود بر کف خیابانها، در سنگرهای خاکی، و در آوار خانهها و سالنهای ورزشی مشق کردند.
به گزارش گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «شیرازه»، این یک روایت منقطع نیست؛ یک خط خون و حماسه است که از نردههای خونین دانشگاه تهران آغاز میشود، از جنگلهای مهاباد و کلاسهای بمبارانشدهی دههی شصت میگذرد، و تا سکوت مرگبار آوارهای میناب، لامرد و شیراز در جنگهای اخیر امتداد مییابد.
صبح شنبه، سیزدهم آبان ۱۳۵۷، زنگ مدارس هنوز به صدا درنیامده بود که کوچهها پر شد از قدمهای کوچک نسلی که دیگر نمیخواست زیر سقف استبداد و استعمار نفس بکشد.
دانشآموزانی با کاپشنهای دکمهدار، کیفهای چرمی کهنه و روپوشهای سرمهای، به سمت دانشگاه تهران سرازیر شدند. دروازههای دانشگاه بسته بود و تانکها و گارد شاهنشاهی در خیابان شاهرضا صف کشیده بودند. ساعت هنوز به ظهر نرسیده بود که نخستین گازهای اشکآور فضا را پر کرد و پس از آن، رگبار گلولههای جنگی مستشاران آمریکایی و رژیم پهلوی باریدن گرفت.
روی آسفالت داغ خیابان، کفشهای کوچکی جا ماند که دیگر صاحبانشان بازنگشتند؛ دستهای لاغری که تا چند ساعت پیش مداد در دست داشتند، به خاک چنگ زدند. آن روز، خیابانهای تهران به خون پاک دانشآموزانی رنگین شد که ثابت کردند سنوسال، مقیاسی برای درکِ آزادی نیست و استکبارستیزی،ریشهدارترین واژهی شناسنامهی این نسل است.
با آغاز جنگ تحمیلی و یورش ارتش بعث با پشتوانهی بلوک غرب و شرق، این رود خروشان به جبهههای جنوب و غرب پیوند خورد. مدارس در دههی ۶۰ به جای زنگ تفریح، مکرراً با صدای آژیر قرمز و بمباران هوایی آشنا شدند. کلاسهای درس در یکثانیه به توفانی از گچ، خاک و آوار تبدیل میشدند و دفترهای مشق، زیر آوارهای خونین مدفون میگشتند. رژیم بعث به خوبی فهمیده بود که برای شکست دادن این ملت، باید اندیشه را از پشت نیمکتها هدف قرار دهد.
در دل همین روزهای سخت، در عصر عاشورای سال ۱۳۶۲، یکی از درخشانترین و غریبترین اپیزودهای تاریخ مقاومت در جنگلهای مهاباد رقم خورد. سیزده دانشآموز جهرمی نوجوانانی با جثههای ظریف و باریک، صورتهای آفتابسوخته و چشمهایی پر از نور که شناسنامههای خود را با دستکاری بزرگتر کرده بودند تا راهی جبهه شوند، در کمین وحشیانهی گروهک کومله افتادند.
بچههایی چون سید مهدی صحرائیان، حمید مقرب، سعید اعظمی، بهمنعلی ناصری و دیگر یاران همکلاسیشان، با قمقمههای خشک و لبهای تشنه، در محاصرهی ناجوانمردانه قرار گرفتند. جثههای کوچک آنها زیر باران گلوله و در آن عصر تشنهکام عاشورایی، سنگینترین بار تاریخ را به دوش کشیدند تا ثابت کنند روح بلند یک نوجوان ایرانی، از کوه استوارتر است.تداوم زنجیرهی ترور در جنگهای ۱۲ روزه و رمضان؛ از میناب و لامرد تا شیرازاین چرخهی خونین، با پایان دفاع مقدس متوقف نشد؛ بلکه در دههها بعد، در کوران جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، با ابعادی تازهتر و هولناکتر از سوی ماشین جنگی آمریکا و صهیونیستها بازآفرینی شد. وقتی ارادهی پولادین این ملت در میدانهای نبرد زمینی، دشمن را به استیصال کشاند، نوک پیکان حملات هوایی و موشکی دوباره به سمت معصومترین نقاط خانهها، مدرسهها و سالنهای ورزشی نشانه رفت.
در این میان، فاجعهی هولناک بمباران مدرسهی میناب، کلاسهای درس را به خاک و خون کشید و دفترچههای دانشآموزان را با خون سرخشان آغشته کرد. چند صد کیلومتر آنطرفتر در شهر لامرد، ساعت از پنج عصر گذشته بود که غرش چهار موشک پیدرپی آسمان شهر را شکافت.
موشک چهارم، مجموعهی ورزشی و زمین چمن سالن شهید نعیمی را هدف قرار داد؛ جایی که دختران و پسران نوجوان و ورزشکار، سرگرم تمرین والیبال و فوتسال بودند. در یک چشم به هم زدن، سالن ورزشی به تلی از آهنپاره و بتن تبدیل شد و ۲۱ انسان بیگناه، از جمله کودکان و دانشآموزان ورزشکار، در میان دود و خاکستر پرپر شدند.
این زنجیرهی مظلومیت به استان فارس و شیراز نیز رسید؛ جایی که در تاریکی شب پنجم فروردین، در روستای کفری (شاپورجان) در حومهی شیراز، فرود مرگبار پرتابههای دشمن بر یک خانهی مسکونی، آرامش دو برادر دانشآموز را درهم کوبید.
«ایلیا شرفی» دانشآموز پایهی هشتم و برادر بزرگترش «امیرحسین شرفی» دانشآموز پایهی دوازدهم، که کتابهای درسیشان برای روزهای پس از تعطیلات روی طاقچه چیده شده بود، در موج انفجار و ترکشهای مسموم در خواب ابدی فرو رفتند و خانهی روستایی به گودالی از ماتم تبدیل شد.
نویسنده: سیده زینب حیدری
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!